X
تبلیغات
حرف های نگفته قلب یک عاشق به معشوقش



خزان بنشست و گل با بادها رفت

 

بهار از خاطر شمشادها رفت

 

زیاد باغ،بوی فروردین ها

 

هوای خرم خردادها رفت

 

زیاد باغبانان،رنگ گلزار

 

چو بوی نسترن،با بادها رفت

 

تو گویی گل نه رویید و نه پژمرد

 

چه آسان می توان از یادها رفت

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 15:36 توسط يک عاشق به معشوق |



برخاستن از عدم و درآمدن بر سیرت انسانی ، باشکوهترین پدیده هستی است

 

این باشکوه ترین، بر خودم و پسر دایی عزیزم مبارک باد...

 

 

بیش از این ها آه آری،

بیش از این ها می توان خاموش ماند

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه

"دوستت دارم"

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده ی یک روز

نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند

می توان با نقش هایی پوچ تر آمخت

می توان همچو عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 10:50 توسط يک عاشق به معشوق |



سلام...

مدتهاست که از نوشتن دور ماندم از کسی که آتش عشق را در وجودم روشن کرد امروز احساسی در من بود که میگفت اومده به این دلخونه...

دلخوشی های زیادی در درون خودم ندارم و حالت روحی من هم در حدی نیست که شادی در وجودم معنایی داشته باشد. شادی برای انسان عاشقی که دور از معشوق خود مانده باشد و هر لحظه از عمرش همانند هزاران سال دشوار سپری گردد، معنایی ندارد و نباید هم داشته باشد. انسان که نمی تواند فراق و شادی را در خودش ادغام نماید و غم حاصل از فراق بر هر چیزی غالب می گردد. واقعاً برایم سخت است که احوالات خودم را بیان نمایم که نمی توانم مطلبی را بیان نمایم که نشانه ای از شور و اشتیاق عاشقی در وجودم باشد. برایم سخت است که دور از کسی باشم که کل وجودم باورش نموده است و هیچ کس نمی تواند او را به اندازه من دوست داشته باشد و عاشقش باشد و البته دیوانه اش؛ ولی متاسفانه باز هم ارزش من در نظر او پایین می باشد. چه می توان در این شرایط گفت که فقط باید در کنج دل خودم بنشینم و سکوت کرده و هیچ حرفی نزنم. چقدر برایم طاقت فرساست که در این سکوت درونم که برایم همچو ویرانکده ای می ماند، روزهای تنهایی خودم را سپری کنم. عشق اگر روی فراق خود را به انسان نشان دهد، با انسان کاری می کند که هیچ عذابی نمی تواند بر سرش بیاورد و تمامی بایدهای وجود خود را به نباید و تمامی نبایدهای وجود خودش را به باید تبدیل می نماید. یعنی انسان عاشق را به نوعی دگرگون می نماید که حتی خودش را نیز فراموش می کند و دیوانه وار در این مسیر گام بر می دارد. با اینکه این حقیقت همیشه ثابت است که از چندین ده هزار نفر یا حتی خیلی بیشتر، فقط یک نفر عاشق واقعی پیدا می گردد و اگر به معشوق خود برسد، شادی فراوانی نصیب او می گردد، ولی با همه این احوال شاید ارزش همچو عاشقی حتی در نظر معشوق خود در سطح کمتری باشد. شاید دلیل آن عدم شناخت معشوق از عاشق می باشد، یا شاید به دلیل اینکه زیاد کلمه دوست دارم را شنیده باشد و برایش مفهوم دیگری پیدا کرده باشد، یا شاید هر دلیل دیگری هم که در کار باشد، آخر سر این عاشق است که باید بسوزد و نابود گردد. هر چند من هیچ وقت خودم را حتی در مقام عاشقی هم نمی بینم و همیشه سعی کرده ام که باشم و ارزش  هر عاشق را فقط باید مشعوق او بسنجد و بیان نماید و نظر هیچ کس دیگری هم برایش مهم نیست. چون خودم این همه درد می کشم، همیشه آرزویم این است که هیچ عاشقی به درد و ناراحتی فراق از معشوق خود گرفتار نشود و همیشه آن طرف سرمستی عشق را ببیند تا انرژی او صرف خوشبخت نمودن معشوق خود گردد، نه اینکه یک عمر بسوزد و زودتر از موعد معمولی و حتی با دست خود این دنیا را ترک نماید. اگر فردی عاشق واقعی باشد، ارزش او باید در نظر معشوق خود از دنیا هم بیشتر باشد، که البته اگر این درباره همه افراد محقق می شد، دیگر عاشق درد کشیده ای وجود نداشت. همیشه دلم می سوزد و دلتنگی زیادی در درونم احساس می کنم که تمامی ذرات وجودم فشار روحی فراوانی را تحمل می نمایند. سنگینی حاصل از هزاران فکری که در پی شبنم خودم دارم، ولی از او دور مانده ام و تنها شده ام. واقعاً فرد تنهایی هستم و این تنهایی و دلتنگی به من اجازه نخواهد داد که زمان زیادی را در این دنیا سپری نمایم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 11:58 توسط يک عاشق به معشوق |