اف هاي عاشقانه

 

 میدانم دیگر برای من نیستی اما دلی که با تو باشد این حرفها را نمی فهمد


 گاهی اونقدر خسته میشویم که خستگیمون در نمیشه ، “درد” میشه !


زنده ام نه ازجانی که مانده ، از استخوان های لجبازی که روی هم ایستاده اند !


این روزها خیلی چیزها دست من نیست ؛ مثل دستهایت !

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:21  توسط يک عاشق به معشوق  | 

بنویسید بعد مرگم روی سنگ * با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

 

                 اینکه اینجا خفته در این گور سرد * بودنش را هیچ کس باور نکرد

 

 

 

 

 

دِلـمـ یه کـوچه میخـواهد...

بی بُن بَـستـ ...

و بـارانی ، نَـمـ نـَمـ ...

و یک "خُــــــدا" که کمی بـا همـ راه بـرویمـ ...

همیـن ...!

 

 

 

 

 

 

امـتـداد بـازوانـت مـی شـود انـتـهـای دلـدادگـی


مـی شـود هـمـان گـوشـه دِنـجـی که راحـت مـی تـوان زیست

 

 

 

 

 

 

 

انقدر زمین خورده ام که رنگ آسمان را فراموش کرده ام


بوی خاک میدهند تمام ارزوهایم !

 

 

 

 

 

 

 

گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم

 

 شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !

 

 

 

 

 

 

دل من همانند اتوبوس های شهر شده !


غصه ها سوار میشوند فشرده به روی هم و من راننده ام که فریاد میزنم :


دیگر سوار نشوید !!! جا نیست

 

 

 

 

 

 

 

سخت میترسیدم از اینکه من از نژاد شیشه باشم و شکستنی

 او از نژاد جاده باشد و رفتنی


آری روزها گذشت ؛ همان شد : او رفت و من شکستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می گویند : ساده می نویسی


از من می خواهند به نوشته هایم شاخ و برگ دهم


آنها گناهی ندارند ، نمی دانند که دیگر کار ما از شاخ و برگ گذشته است


مهم ریشه بود که تیشه خورد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کاش سرخپوستی بودم تا رد شاخه های شکسته را می گرفتم

 و تو را پیدا می کردم


حالا سالهاست همه چیز شکسته و من ، روز به روز بیشتر گمت می کنم !

 

 

 

 

 

 

 

 

از وقتی رفته ای یادت را برمیدارم و شانه میزنم روزهای نبودنت را

 

 تا گم شود این همه پریشانی حتی برای لحظه ای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرض کن به عکاس بگویم تارهای سپید را سیاه کند و چین و چروک ها را

 

 ماستمالی و حتی از آن خنده ها که دوست داری برایم بکارد !

 

ولی باز هم از نگاهم پیداست چقدر به نبودنت خیره مانده ام

 

 

 

 

 

 

فقط رفت بدون کلامی که بوی اشک دهد


فقط رفت بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد ...


فقط رفت فقط رفت و من شنیدم که توی دلش گفت : راحت شدم

 

 

 

 

 

 

 

دلت که برای من تنگ شد بیا سراغ زیر سیگاریم


کنار قبرستان خاطرات من بشین ، فاتحه بخوان و اشک بریز ...


من از تو درگذشتم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با “یکی بود یکی نبود” شروع می شود این قصه


با “یکی ماند ، یکی نماند” تمام !


یکی من بودم یا تو ، مهم نیست


مهم قصه ایست که تمام می شود !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرستوی من تویی


می آیی بهار میشوم ؛ می روی ، پاییزم


عادت کوچ را فراموش کن


بیا و نرو


بیا و به من کوچ کن و فصلِ مرا بهار باش تا همیشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها یک حرف مرا آزار میدهد ، حتی یک کلمه هم نمیشود


تنها یک حرف مرا هر روز غمگین تر میکند


همان یک “ن” که در ابتدای “بودنت” نشسته است !

 

 

 

 

 

 

یادمان باشد با هم بودن دلیلی برای با هم ماندن نیست


 

رسیدن رفتن میخواهد اما آخر همه رفتن ها رسیدن نیست


یادمان باشد رفتنی میرود چه یک کاسه آب بریزیم پشت سرش ، چه هزاران قطره اشک

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:57  توسط يک عاشق به معشوق  | 

خدایا من گناهی نکرده بودم که اینک قلبی شکسته در سینه دارم . . .

گناه من چه بود که بازیچه دست این و آن بودم !

هر که آمد بر روی قلبم پا گذشت و رفت و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد !

خدایا چرا در این روزها باید در حسرت عشق و محبت باشیم ،

 عشقی که تو در وجود همه قرار دادی و احساسی که همه بتوانند عاشق شوند !

خدایا نمیدانم میدانی در این زمانه همه با احساس عشقی که به آنها دادی

 قلبها را میشکنند و خیانت میکنند !

خدایا نمیدانم میدانی که عشقی که تو آفریدی دیگر آن زیبایی و وفاداری را ندارد ؟

خدایا نگاهی کن به عاشقان واقعی ، ببین حال آن ها را ، بگو که چه بر سر عشق آمده ؟!

میخواهی فریاد بزنم تا بشنوی صدای مرا ؟ میخواهی با صدای بلند گریه کنم

 تا بشنوی درد این دل تنهای مرا ؟

خدایا مگر عاشقان چه گناهی کرده اند که همیشه باید متهم ردیف اول باشند ،

چرا باید به جای آن آدمهای بی وفا ، عاشقان محکوم به حبس ابد باشند ؟

خدایا میشنوی حرفهای مرا ، درک میکنی احساسات این قلب زخم خورده مرا ؟!

چرا سکوت ؟ چگونه باید بشنوم پاسخت را در جواب این دل صبور ؟!

خدیا اگر بخواهم از حال و روز خویش بگویم ، باید در انتظار باران اشکهایت باشم ،

 تا بدانی عشقی که آفریده ای و احساساتش به چه روزی افتاده ،

مثل این است که برگ سبزی از شاخه اش بر روی زمین افتاده

 و همه بر روی آن پا میگذارند و یک برگ خشکیده همچنان بر روی شاخه اش مانده

خدایا در این چند صباح باقی مانده از این زندگی بی محبت و پوچ ،

هوای عاشقان را داشته باش . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 9:7  توسط يک عاشق به معشوق  |